|
ادبیات
|
بيگانگي نگر كه من و يار چون دو چشم
همسايه ايم و خانه ي هم را نديده ايم
اين پستم را با خبر شروع فعاليت مهربانم عبداله عمراني(دریا) در فضاي مجازي آغاز ميكنم كه شعرهاي ساده و دلنشيني دارند آميخته با دغدغه هاي خودش كه به عقيده ي بنده ي ديدن وبلاگش خالي از لطف نيست ...اين هم آدرس وبلاگ :http://www.sassi.tk/
و این هم شعری دوباره.......
چنان آمیختی با دلربایان دلبریت را
که در افسانه ها آورده اند افسونگریت را
تمام فنج های شهر در این خانه می ریزند
اگر یک لحظه برداری برایم روسریت را
سپاهی را بهم می آورد تنها اگر روزی
ببیند جنگجویی شیوه ی جنگاوریت را
غزل خاتون بلخی آن غلام هندیت بودم
که از هر بند قلبش ساختی انگشتریت را
خیانت قصه ی تلخی ست این را خوب می دانم
اگر چه دوست دارم چشم های آذریت را ...
چون زندگی به کام بود مرگ مشکل است
پروای باد نیست چراغ مزار را...
(صائب)
دلی که در غم چشمی سیاه می ماند
تمام عمر نگاهش به راه می ماند
نگاه می کنم از پشت شیشه با حسرت
چنان که چشم پلنگی به ماه می ماند
نمی رود به هزاران هزار پیروزی
غمی که بر دل یک پادشاه می ماند
جزاینقدَرچه بگویم که هرغزل زخمی ست
که گاه می رود از یاد و گاه می ماند
شبی به دست کلاغان شهر می سوزد
مترسکی که سرش بی کلاه می ماند
پراز گلایه و اندوه عمر رفته ی ماست
اگر به چهره ی آیینه آه می ماند .
پیروزی
گاهی شاخه گلی ست
که به سوی تو پرتاب می شود
چون پادشاهی بر اسب
یا قلعه ای
با هزاران کلید
پیروزی
گاهی پرچمی ست
با هزاران کشته
واین راز را
تنها رودخانه ای می داند
که روزی سربازی
پهلویش را
در آن شسته باشد.
*********************************
تو کوه بودی و از هیبت تو ماه شکست
عجب که قلب تو حتی به یک نگاه شکست
کجا شنیده کسی آنچه را که من دیدم
بگو به شهر که آیینه ای به آه شکست
کشانده بین دو ابروت تاری از گیسو
کنیزی آمد و شمشیر پادشاه شکست
شبی ز چشمه گذشتی و بعد از آن دیدم
در آب عکس تو افتاد و روی ماه شکست
کمین گرفته کماندارها به هر مویت
که سالهاست ندیدست این سپاه شکست
کدام قاعده جز شعر عاشقت کردست
کدام دست تو را هم به این گناه شکست.
نشسته بودی و در بین این پری روها
به چشمهای تو زل می زدند آهو ها
کلید قلعه ی جادوگران دو چشم توأند
به یک اشاره رها کن مرا ز جادوها
تو آن پری دل انگیز آب ها هستی
که می روند برای تو ، ماجراجوها
نشسته زخم تو بر شانه های نیشابور
بروی خنجر چنگیزها ، هلاکوها
بگو به دست کمانگیرها شهید کنند
مرا سپاه تو با آن کمان ابروها
همیشه قصه ی سهراب ها غم انگیزست
همیشه دیر رسیدند نوشداروها .
دیوانگی هایم را دوست دارم
پدرم را
که بزرگترین کتابخانه ی دنیا بود
وهر غروب
سوار بر اسب چوبی اش
از سرزمینی ناشناخته می آمد
برادرم را می بینم
آفریقا را سوار بر گاری به خا نه یمان می آورد
ما گرسنه نبودیم
وگرنه اعتصاب غذا نمی کردیم
شعار نمی دادیم
روزنامه نمی خواندیم
و با قصه های هزار ویکشب به خواب نمی رفتیم
کودکی هایم را دوست دارم
مادرم را
که هر غروب دست های چروکش را
در پاکت می گذارد
تا برای رئیس جمهور
پست کند
ما گرسنه ایم
وکسی نمی داند
که این عهدنامه را
سالهاست موریانه ها خورده اند
ما گرسنه ایم
وکسی نمی داند .
به مهربان خراسانیم جواد گنجعلی
اسب چوبی
یک روز این جهان غم آلود می رود
آن دردها که در دلمان بود می رود
یک روز این شوالیه با اسب چوبی اش
بر کشوری که سوخته ، در دود می رود
تو دور بودی و چه زمان سخت می گذشت
حالا که در کنار منی زود می رود
باور کن این انار ترکخورده سال ها
قلب منست و سوی تو بر رود می رود
پر می کشد زبور تو از خواب های من
روزی که غم ز نغمه ی داوود می رود
بگذار بوسه ای بزنم بر دهان تو
باور کن این جهان غم آلود می رود.
{9/7/85 }
گر تیغ بر کشد که محبان همی زنم
اول کسی که لاف محبت زند منم
باسلام به همه ی دوستانی که توی این مدت ازشون دور بودم...
دلم نمی خواست دوباره وارد این فضا بشم ...اما تو این چند وقت چیزهایی دیدم که ناچار شدم. همیشه آدم هایی هستند که خوبی ها رو جدا کنند و بین آنها فاصله بیندازند.....البته زیاد هم مهم نیست به قول خواجه :
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
اینم چندتا از شعر هایم:
تو نیستی و بی تو در انبوه دردها
زل می زنم به آینه ، چون پیر مردها
روزی تو ماه بودی و یک شهر عاشقت
این قصه را شنیده ام از دوره گردها
تو آن جزیره ای که شب و روز می روند
در آرزوی کشف تـو ، دریانوردها
تنها برای فتح تو شمشیر می زنند
سردارها ، شوالیه ها ، گیله مردها
چشمت شروع جنگ جهانی تازه ایست
تاریخ کی رها شده از این نبردها ؟
**************************************
برای دختر ایل که در برف ها گم شد....
باد سردی می آمد و چوپان گله را با غرور«هِی» می کرد
قلب مردان ایل را انگار دختری در گلوی نی می کرد
دشت آبستن هزاران گرگ ، گیج در گیسوان آهو بود
گله در یال اسب های جوان ، کوه را رو به درّه طی می کرد
خان غمـگین نشسـته وتنـها با تفنـگ قـدیمی پـدرش
گاه چشمی به راه می انداخت ، گاه خود را خراب مِی می کرد
او که می خواست ماه خاتون را نو عروس قشنگ ایل کند
باز در ذهن دره گم می شد ، باز نفرین به ماه دِی می کرد
باد سردی می آمد و آرام گله در برف ها فرو می رفت
ماه خاتون سوار اسب پدر مرگ را با غرور هِی می کرد .
********************************************************
این روزها که میرسد آنقدر دلگیرند
که چشم هایم گاه حتی از خودم سیرند
آیینه را بشکن که این آیینه ها عمریست
بین من و تنهایی ام را نیز می گیرند
یکروز عاشق می شوی و خوب می فهمی -
آنروز ، ماهی ها چرا در تنگ می میرند
روزی که انگشتان من در بافه ی هر موت
غمگین ترین فرمانروایان به زنجیرند
آری تو خورشیدی و این انگشت ها عمریست
چون برف در دستان تو در حال تبخیرند
عمریست کف بینان چین و کولیان هند
دیگر برای عاشقانت فال می گیرند .